![]() |
![]() |
|
| تقدیم به پدر و مادر مهربانم |
|
از کسی که برایش میمردم پرسیدم.....
که چقدر دوستم دارد؟؟؟ جوابم را با عاشقانه ترین کلمات دنیا داد..... خیلی زیاد............ به اندازه ی ۳۴ کیلومتراسکناس ۲۰ هزار ریالی....... ************** میگفتی دوستم داری....... به تعداد قطره های بارانی که....... بر صورتت میریزد..... و من نیز دوستت دارم..... بدون توجه به چتری که...... روی سرت گرفته ای..... *************** تو را به دادگاه خواهند کشید.... شاید به حبس ابد محکوم شوی...... جزئیات جنایت معلوم نیست..... اما... اثر انگشت را..... روی قلبی شکسته یافتند...... از ته قلبم برات آرزوی موفقیت میکنم ..... دوست دارم...... با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
باخبر باش که من غرق گناهم همه شب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:32 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
به حساب خیالبافی ام نگذار.....
اما ستاره ای دارم.... در تیره ترین شبها.... فقط میخواستم بدانی.... که میتوان دل خوش کرد.... به چراغ های کوچک یک هواپیما...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:31 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
مسافر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:29 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.
سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود..
دوستای خوب مثل ستاره ها هستن حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحت که سر جاشونن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:28 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
بايد فراموشت کنم/ چنديست تمرين مي کنم /من مي تونم ،ميشه،آروم تلقين مي کنم /کم کم زيادم مي رود،اين روزگارو،رسم اوست،اين جمله راباتلخيش صدبارتضمين مي کنم
دوري زبرم اي گل ريحان چه نويسم.من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم.ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد.بااين دل پردردبه ياران چه نويسم.
گل من خبرنداري دل گلدونت ميگيره اگه توپژمرده باشي گلدونت برات ميميره
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
میل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم
کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه
وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............ ... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي
از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است ، پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد.
در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب ، صدف های رنگین خیال را می کاوم ، شاید مروارید رویای تو را در آن یابم.
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم... تو چیستی که از هر موج تبسم تو... بسان قایق سرگشته ی روی مردابم...
بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار باشد که عشق در وجوت بماند، و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد آنگاه عشق از وجوت سرریز شود... باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد ای امید نا امیدی های من
دوست دارم هميشه از تو بنويسم بي انكه در جستجوي قافيه ها باشم بي انكه واژه ها را انتخاب كنم دوست دارم از تو بنويسم كه ميدانم هنوز دوستم داري و هر سپيده دم يك سبد مهرباني از تو دريافت ميكنم
چه انتظار عجيبي!! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي عجيبتر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت نه كوششي نه وفايي ؛ فقط نشسته و گوييم : خدا كند كه بيايي
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:3 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم
================== خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی... ===================== صداقت و مهربانیت را می ستایم صداقت را از کلامت و مهربانیت را از نگاهت ===================== کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ هم راضی به رضای خدابود. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد ===================== بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق.. یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است ================= به سه دلیل دوستت دارم دو تاشو نمیدونم یکیشم یادم نیست ===================== زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد ... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد ===================== گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:51 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:5 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم!... با من ازدواج میکنی؟!
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟
تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی!
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!
پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی دلش شکست،
گوشه ای کنار جعبه اش نشست!
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سپید و نازکش دوید خون درد!
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد!
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:1 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
نيمكت كهنه باغ به من بگوييد
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش به قصد ديدن رويت گذشتن ميان كوچه هاي سبز احساس به دنبال قدم هاي تو گشتن به رسم عاطفه يك پونه چيدن ميان سايه روشن هاي احساس ترا از پشت يك آئينه ديدن
خطر خوشبختي در اين است که آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هرکسي را نيز . فردريش نيچه
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان ها جا همين رنگ است تقديم به انكه دارمش دوست تقديم به انكه قلبم از اوست اگر مهتاب از تن بركند پوست جدا هرگز نگردد يادم از اوست زندگی رسم خوشایندیست... زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ... پرشی دارد اندازه ی عشق... زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود... به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد... عجب از محبت من که در او اثر ندارد... غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:27 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست...
در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام... تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام... دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت...
ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم" تو مرا مي فهمي... من تورا مي خوانم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است. تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم ميداني تا ابد در دل من خواهي ماند...
هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم!!! قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله... گفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست گفتم که مرا دوست نداري گلهاي نيست رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئلهاي نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:20 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
مگذار گذشت در دلت گم بشود مجذوب تلسم سیب و گندم بشود مگذار زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود مجنون اگر از آتش لیلی سرخ است یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است شرح دل ما حیف است که پنهان باشد این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است... زندگی مثل بازی شطرنج میمونه! اگه بلد نباشی همه می خوان یادت بدن. وقتی هم که یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدن...!
هيچ وقت مغرور نشو، برگها وقتي مي ريزند كه فكر ميكنند طلا شدند
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بیچاره از این عشق سوختن آموخت... فرق من و پروانه در این است... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت... کاش هرگز در محبت شک نبود... تک سوار مهربانی تک نبود... کاش بر لوحی که بر جان دل است... واله تلخ خیانت هک نبود... مثل آسمون که امیدش چند تا ستارست... دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست...
خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد : او می گوید آری و هرچه می خواهی به تو می دهد. او می گوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:15 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
شروع سال 87 من هم به نوبه خودم براي همه شما عزيزان و همه خانواده محترمتان سال خوب و پر برکتي را همراه با دل هاي شاد و همچنين عاقبت به خيري رو آرزو ميکنم و اميدوارم در اين سال به همه آرزوي هايي که داريد برسيد و غم و اندوه از همه شما عزيزان دور باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:34 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
دوستان عزیز این عید باستانی رو به همه تبریک می گویم !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:28 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم سكوت را فراموش می كردی تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می كرد. اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی و اشكهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من ميدوختی تا من بر سكوت غلبه کنم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:47 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
قطار می رود ،
تو می روی ، تمام ایستگاه می رود . ، و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطارِ رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاهِ رفته تکیه داده ام ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:45 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
کاشکی مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:44 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:6 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:21 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:20 PM توسط شه بانوی عشق |
|
|
حال وهوای گریه هست وقتی برای گریه نیست کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست ناخن به سینه میکشم ازروی ناچاری ولی گویی دراین ماتم کده احساس دردی زنده نیست من و تو همدرد یک حادثه ایم پراز حکایت هردو بارو ن زده ء ابره شکایت تودرونه آتش سوزنده موندی من یه خاکستر نشینه تا قیامت کدامین آشنا یی را به دعوت خوانم امشب که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هرشب چگونه قصه ای را با رفقم گویم از درد که از درد م به خوشحالی نیارد خنده برلب حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست کارم گذشت از گریه و فرصت برای خنده نیست ناخن به سینه می کشم از روی نا چاری ولی گویی دراین ماتم کده احسا س دردی زنده نیست قصه عشق من و تو یه حدیثه جاودانه بی گناه گشته اسیر بازی خشم زمانه تواین بیگا نه بازار با هیا هوی محبت مرده انگار عاشقی کو قصه های عاشقانه خسته و در به در از زخم حسادت هردو دلشکسته مرگه صداقت نارفیقان را ببین خنجر بدست درکمین نشسته با نام رفاقت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:17 AM توسط شه بانوی عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
از همان روزی که یوسف را به چاه انداختن یا که با شمشیر و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود .
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
تپش عشق اعتیاد معضل خانمان سوز |
|
RSS
|