تبليغاتX
هوالحق
تقدیم به پدر و مادر مهربانم
از کسی که برایش میمردم پرسیدم.....

که چقدر دوستم دارد؟؟؟

جوابم را با عاشقانه ترین کلمات دنیا داد.....

خیلی زیاد............

به اندازه ی ۳۴ کیلومتراسکناس ۲۰ هزار ریالی.......

                                        **************

میگفتی دوستم داری.......

به تعداد قطره های بارانی که.......

بر صورتت میریزد.....

و من نیز دوستت دارم.....

بدون توجه به چتری که......

روی سرت گرفته ای.....

                                        ***************

تو را به دادگاه خواهند کشید....

شاید به حبس ابد محکوم شوی......

جزئیات جنایت معلوم نیست.....

اما...

اثر انگشت را.....

روی قلبی شکسته یافتند......

از ته قلبم برات آرزوی موفقیت میکنم .....

دوست دارم......

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه

باخبر باش که من غرق گناهم همه شب

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:32 AM  توسط شه بانوی عشق | 
به حساب خیالبافی ام نگذار.....

اما ستاره ای دارم....

در تیره ترین شبها....

فقط میخواستم بدانی....

که میتوان دل خوش کرد....

به چراغ های کوچک یک هواپیما......

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:31 AM  توسط شه بانوی عشق | 

 مسافر


تو ازم می خوای نخونم دیگه از غصه و دردم
اما شاید نمی دونی رازه این دستای سردم
هوای زندگی سرده ، دنیای ما پر درده
تو قفس موندن و مردن ، بدترین درده یه مرده
تو می پرسی که می مونم یا بازم می خوام بمیرم
زندگی معنی نداره ، وقتی هر لحظه اسیرم
تو گوشم یه مرغ عاشق ، می گه باید که سفر کرد
رفت و از موندن نترسید ، قلب آماج خطر کرد
منم همراه پرنده ، می رم و می شم مسافر
توی شعرات جای اسمم بنویس مرغ مهاجر ....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:29 AM  توسط شه بانوی عشق | 
 

عشق در قلب ما امانت گذاشته نشده تا زیر گردو غبار کدورت و بی مهری بوی نا بگیره.

 

 

سیمای آدم ها، صفحه های حساس روح اند.باید زمان لازم

بر آنها بگذرد تا نوشته شان ظاهر شود..

 

 

دوستای خوب مثل ستاره ها هستن حتی وقتی نمی بینیشون خیالت راحت که سر جاشونن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:28 AM  توسط شه بانوی عشق | 
 

 

بايد فراموشت کنم/ چنديست تمرين مي کنم /من مي تونم ،ميشه،آروم تلقين مي کنم /کم کم زيادم مي رود،اين روزگارو،رسم اوست،اين جمله راباتلخيش صدبارتضمين مي کنم

 

دوري زبرم اي گل ريحان چه نويسم.من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم.ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد.بااين دل پردردبه ياران چه نويسم.

 

گل من خبرنداري دل گلدونت ميگيره

اگه توپژمرده باشي گلدونت برات ميميره

 

آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت ،
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد،
تعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت . . .

 

میل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم
میل صحرا گر کنی ٬ من سینه را صحرا کنم
نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم
در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم . . .

 

کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه
منم قایق به روی موج دریا ، تویی ساحل ، تویی لطف کرانه . . .

 

وقتي که من عاشق شدم .... شيطان به نامم سجده کرد ..... ادم زميني تر شد و عالم به ادم سجده کرد ............ ... من بودم و چشمان تو .... نه آتشي و نه گلي ..... چيزي نميدانم از اين ديوانگي و عاشقي

 

از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت

 

خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه

 

سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است ، پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد.

 

در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب ، صدف های رنگین خیال را می کاوم ، شاید مروارید رویای تو را در آن یابم.

 

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم... تو چیستی که از هر موج تبسم تو... بسان قایق سرگشته ی روی مردابم...

 

بخواب همچو مهتابی که آرام پشت کوه ها می رود و مرا از پرتوش بی نصیب می دارد

تو نیز بخواب و مرا از عشقت بی نصیب دار

باشد که عشق در وجوت بماند،

و آنچنان وجودت از عشق آکنده شود که ذره ذره ی وجودت را بگیرد

آنگاه عشق از وجوت سرریز شود...

باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش به من بتابد

و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد

ای امید نا امیدی های من

 

دوست دارم هميشه از تو بنويسم بي انكه در جستجوي قافيه ها باشم بي انكه واژه ها را انتخاب كنم دوست دارم از تو بنويسم كه ميدانم هنوز دوستم داري و هر سپيده دم يك سبد مهرباني از تو دريافت ميكنم

 

چه انتظار عجيبي!! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي

عجيب‌تر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت

نه كوششي نه وفايي ؛ فقط نشسته و گوييم : خدا كند كه بيايي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:3 AM  توسط شه بانوی عشق | 
اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم

 ==================

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی...

 =====================

 صداقت و مهربانیت را می ستایم صداقت را از کلامت و مهربانیت را از نگاهت

 =====================

 کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ هم راضی به رضای خدابود. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد

 =====================

 بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق.. یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است

 =================

 به سه دلیل دوستت دارم دو تاشو نمیدونم یکیشم یادم نیست

 =====================

  زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد ... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

 =====================

 گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 7:51 AM  توسط شه بانوی عشق | 
آدمک آخر دنیاست بخنــــد آدمک مرگ همین جاست بخنــد دست خطــی که تو را عـاشق کرد شوخی کاغــذی ماست بخنــد آدمک خر نشــوی گریه کنی ! کل دنیا ســراب است بخنــد آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:5 PM  توسط شه بانوی عشق | 
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! یک کم از طلای خود حراج میکنی؟ عاشقم!... با من ازدواج میکنی؟! اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟ تو چقدر ساده ای؛خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی! چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی! پس برو و بی خیال باش،...عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی دلش شکست، گوشه ای کنار جعبه اش نشست! گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سپید و نازکش دوید خون درد! آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد! او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال؛ پاک بود و عاشق و زلال! او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت! چونکه در دل خودش ، دانه های اشک کاشت....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:1 PM  توسط شه بانوی عشق | 

نيمكت كهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولين بارش زمستاني
از ذهن پاك كرده است
خاطره
شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي

 

به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟

 

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و
غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

 

صداقت يعني از مرز افق ها

                               به قصد ديدن رويت گذشتن

ميان كوچه هاي سبز احساس

                              به دنبال قدم هاي تو گشتن
نجابت يعني از باغ نگاهت

                            به رسم عاطفه يك پونه چيدن

ميان سايه روشن هاي احساس

                            ترا از پشت يك آئينه ديدن

 

خطر خوشبختي در اين است که آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هرکسي را نيز . فردريش نيچه

 

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

ببينيم آسمان ها جا همين رنگ است

 

 

تقديم به انكه دارمش دوست

تقديم به انكه قلبم از اوست

اگر مهتاب از تن بركند پوست

جدا هرگز نگردد يادم از اوست

 

 

زندگی رسم خوشایندیست... زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ... پرشی دارد اندازه ی عشق... زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد... عجب از محبت من که در او اثر ندارد... غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:27 PM  توسط شه بانوی عشق | 

و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست...

 

در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام... تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام...

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند.

دوری جستن از انسانهایی که دوستشان می داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت...

 

ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم"

 

تو مرا مي فهمي... من تورا مي خوانم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است. تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم ميداني تا ابد در دل من خواهي ماند...

 

هروقت پلک میزنی من یه نفس میکشم. پس به کسی خیره نشو که خفه میشم!!!

 

قصه ی عشق من و تو به قشنگی خیاله   من و تو ماهی تو آبیم که جدائیمون محاله...

 

گفتي که دگر در تو چنان حوصله اي نيست گفتم که مرا دوست نداري گله‌اي نيست رفتي و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله‌اي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:20 PM  توسط شه بانوی عشق | 

مگذار گذشت در دلت گم بشود    مجذوب تلسم سیب و گندم بشود     مگذار زندگی به این شیرینی قربانی یک سوء تفاهم بشود         مجنون اگر از آتش لیلی سرخ است      یا لاله اگر به هر دلیلی سرخ است     شرح دل ما حیف است که پنهان باشد     این صورت ما به ضرب سیلی سرخ است...

زندگی مثل بازی شطرنج میمونه! اگه بلد نباشی همه می خوان یادت بدن. وقتی هم که یاد گرفتی همه می خوان شکستت بدن...!

قلب ها دريچه ي نفوذند و صادقانه نفوذ كردن پايدارترين مهماني است ...

 

هيچ وقت مغرور نشو، برگها وقتي مي ريزند كه فكر ميكنند طلا شدند

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت... بیچاره از این عشق سوختن آموخت... فرق من و پروانه در این است... پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت...

بهترین ترانه رو من از چشمای تو می سازم... تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم... با تو من مالک دنیام... بی خیال غربت غم بی خیال نور فردام...

 

کاش هرگز در محبت شک نبود... تک سوار مهربانی تک نبود... کاش بر لوحی که بر جان دل است... واله تلخ خیانت هک نبود...

 

مثل آسمون که امیدش چند تا ستارست... دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست...

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد : او می گوید آری و هرچه می خواهی به تو می دهد. او می گوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:15 PM  توسط شه بانوی عشق | 
 شروع سال 87 من هم به نوبه خودم براي همه شما عزيزان و همه خانواده محترمتان سال خوب و پر برکتي را همراه با دل هاي شاد و همچنين عاقبت به خيري رو آرزو ميکنم و اميدوارم در اين سال به همه آرزوي هايي که داريد برسيد و غم و اندوه از همه شما عزيزان دور باشد و هميشه و هميشه لبخند به روي لب هاي شما عزيزان باشد...

 

ســـــال نــــــو بر همــــــه شما مبــــــــارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:34 PM  توسط شه بانوی عشق | 

دوستان عزیز این عید باستانی رو به همه تبریک می گویم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 2:28 PM  توسط شه بانوی عشق | 
اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم سكوت را فراموش می كردی تمامی ذرات وجودت عشق را فرياد می كرد. اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم چشمهايم را می شستی و اشكهايم را با دستان عاشقت به باد می دادی. اگر می دانستی كه چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من ميدوختی تا من بر سكوت غلبه کنم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:47 AM  توسط شه بانوی عشق | 
قطار می رود ،
تو می روی ،
تمام ایستگاه می رود . ،
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:45 AM  توسط شه بانوی عشق | 

کاشکی مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم ...
کاشکی که کيبوردت بودم هميشه زير انگشتات بودم ...
کاشکی که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم ...
کاشکی که موست بودم هميشه تو مشتت بودم ...
کاشکی پسووردت بودم هميشه توی فکرت بودم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:44 AM  توسط شه بانوی عشق | 

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

خشم لبريز از مهرباني:

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

قدرت مندي و جديت:

به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.

 

گام به گام رو به سعادت:

مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.

 

عظمت مقام مادر:

در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».

 

تعالي انديشه در مادر:

حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».

 

تجليل ويژه از مادر:

خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.

 

بلنداي مقام مادري:

استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا  ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».

 

منزلت رفيع مادر:

حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.

استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»

 

دعا براي والدين:

خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به  دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.

 

گاه نيازمندي:

مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:6 PM  توسط شه بانوی عشق | 
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

 

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:21 PM  توسط شه بانوی عشق | 

مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم

 

سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:20 PM  توسط شه بانوی عشق | 

حال وهوای گریه هست وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و

فرصت برای خنده نیست

ناخن به سینه میکشم

ازروی ناچاری ولی

گویی دراین ماتم کده

احساس دردی زنده نیست

من و تو همدرد یک حادثه ایم

پراز حکایت هردو بارو ن

زده ء ابره شکایت

تودرونه آتش سوزنده موندی

من یه خاکستر نشینه تا قیامت

کدامین آشنا یی را به دعوت خوانم امشب

که از نیش به زهر آلوده اش بیمارم هرشب

چگونه قصه ای را با رفقم گویم از درد

که از درد م به خوشحالی نیارد خنده برلب

حال و هوای گریه هست

وقتی برای گریه نیست

کارم گذشت از گریه و فرصت برای

خنده نیست

ناخن به سینه می کشم از روی

نا چاری ولی گویی دراین

ماتم کده احسا س دردی زنده نیست

قصه عشق من و تو یه حدیثه جاودانه

بی گناه گشته اسیر بازی

خشم زمانه

تواین بیگا نه بازار با هیا هوی محبت

مرده انگار عاشقی

کو قصه های عاشقانه

خسته و در به در از زخم حسادت

هردو دلشکسته مرگه صداقت

نارفیقان را ببین خنجر بدست

درکمین نشسته با نام رفاقت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 11:17 AM  توسط شه بانوی عشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
از همان روزی که یوسف را به چاه انداختن یا که با شمشیر و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود .

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
تپش عشق
اعتیاد معضل خانمان سوز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

www.kovekh-85.blogfa.com

www.kovekh-85.blogfa.com

www.kovekh-abs.blogfa.com

 


www.irLearn.com

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

*
*
*
*
*
*
*
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران